​انتشاراتی برای بیداری و به یادآوردن از دل کلمات و داستان‌ها ...

انتشارات نورانــور
NOORANOOR PUB

شما بسیار قدرتمندتر و ارزشمندتر از آنی هستید که می‌پندارید.

ملودی هیزم شکن و پادشاه

 

«ملودی هیزم شکن و پادشاه»

 

نویسنده: ویلیام ساموئل

 

 

«مقدمه»

 

داستانی برای گفتن هست،

اما تنها کسی که اینجاست تا آن را تعریف کند، خودِ منم؛ و تنها کسی که آن را می‌شنود هم خودِ منم.

 

تصویری برای کشیدن هست، اما اینجا فقط من هستم، با بوم و رنگ‌هایم؛ و در نهایت فقط من آن تصویر را خواهم دید.

 

سمفونی‌ای برای نواختن هست، اما اینجا فقط یک نفر هست که آن را بنوازد. این «یک نفر»، این «تنها کسی که اینجاست»، تنها شنونده‌ی این داستان است.

 

و همین‌طور باید باشد، چون فقط در این صورت است که تصویر به‌راستی کشیده می‌شود، سمفونی به‌راستی نواخته می‌شود و داستان به‌راستی گفته می‌شود. پس اگر در روایت ، کلمه‌ای ناخوشایند به نظر برسد، گوش من هرگز آن را آن‌گونه نخواهد شنید. اگر صحنه‌ای تحریف‌شده به نظر آید، چشم من «من هستم» ، حقیقت آن را درک خواهد کرد.

 

زیرا «تنها یکی» اینجاست تا به سمفونی روی این صفحه گوش دهد؛ و این «یکی»، تنها کسی است که ملودی خودش را می‌شناسد.

 

 

«ملاقات»

 

بر فراز کوه مقدسم ایستاده بودم. عصای پادشاهی را در دست داشتم و به اطراف می‌نگریستم. سرزمینی باشکوه پیش چشمم گسترده بود؛ سرزمینی شاد، کامل و سرشار از هماهنگی.

 

با خود گفتم:

«این سرزمین، پادشاهی من است و من پادشاه آنم. در اینجا فرمان می‌دهم و فرمانم بی‌درنگ اجرا می‌شود. با اقتداری کامل حکم می‌رانم و توهم در برابر من سر فرود می‌آورد؛ سپس تنها از شکوه و هماهنگی، از زیباییِ لطیف و سادگیِ ناب برایم سخن می‌گوید.»

 

سپس به پایین نگاه کردم، بی‌آنکه دیده شوم. در حاشیه‌ی جنگل، هیزم‌شکنی ایستاده بود و با تبرش به درختان ضربه می‌زد. ضربه پشتِ ضربه، گویی با تمام جنگل در نبرد بود و تبرش در نور خورشید برق می‌زد. 

 

شنیدم که فریاد می‌زد:

«پدر، تا کی باید این‌همه رنج بکشم؟ تا کی باید بجنگم؟ تا کی طول می‌کشد تا تو را رو‌در‌رو ببینم؟ تا کی می‌توانم این تبر را کنار بگذارم و عصای تو را در دست بگیرم؟ تا کی باید منتظر بمانم تا فراوانیِ تو را ببینم و در آزادیِ کامل جشن بگیرم؟»

 

 

هیزم‌شکن به زانو نشست تا نفسی تازه کند. تبر را محکم در دست گرفته بود و زیر لب زمزمه می‌کرد:

 

«پدر، به من نشان بده چه باید بکنم. به من نشان بده چگونه این مبارزه را پایان دهم و ترسی را که در درونم خانه کرده، آرام کنم.

 

به من نشان بده چگونه این رفت‌وآمدِ همیشگی میان آرامش و اندوه را خاموش کنم. دوباره عشق و خنده را به من نشان بده. بگذار این ناهماهنگی به پایان برسد تا طعم صلح را بچشم.


پدر، من در خود ارزشی نمی‌بینم. خودت را به من نشان بده؛ خدا را به من نشان بده.»

 

 

آه، این کلماتِ دردآشنا را پیش از این هم شنیده بودم. ناله‌ی هیزم‌شکن، همان ترانه‌ای بود که روزی خودم می‌خواندم. آری، این مرد پسر من است؛ شاهزاده را یافته‌ام.


بگذار به سویش بروم و او را آرام کنم. بگذار تشنگی‌اش را فرو بنشانم و تبر را از دستانش بگیرم. بگذار پادشاهی‌اش را به یادش بیاورم و سرزمینی را که میراث اوست، به او نشان دهم. «این است پسر من که از او خشنودم؛ و شادی من در این است که پادشاهی را به او ببخشم.»

 

از میان درخشش خورشید صبحگاهی به او گفتم:
«تو را می‌شناسم و می‌دانم که چه کسی هستی. من همان کسی هستم که در جست‌وجویش بودی.» و او نیز مرا شناخت، همان‌گونه که من او را شناخته بودم. پرده‌ی جدایی فرو افتاد و فاصله‌ها از میان رفت. دوباره یکی شدیم.

 

به او گفتم:

«تبرت را کنار بگذار و زیر این درخت کمی بیاسا. به آن صدای آرامی گوش بسپار که تنها از من برمی‌خیزد.

 

 

روزی من هم مانند تو هیزم می‌بریدم. دست‌هایم پینه بسته بود و زندگی‌ام از سختی، کمبود و کشمکش فرسوده شده بود. اما آن روزها مدت‌هاست که گذشته‌اند.


اکنون جهانی را می‌بینم که بسیار زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر از آن است که بتوان برایش رنج کشید. سرزمینی می‌بینم سرشار از عشق و خنده. کودکانی را می‌بینم که زیر نور خورشید لبخند می‌زنند و در روشناییِ آن شادمانه می‌خندند. زیرا پادشاهی‌ای که از آن سخن می‌گویم، سرزمینی است بی‌گرسنگی، بی‌رنج و بی‌کشمکش.»

 

آن سرزمین، جایی است که هیچ‌کس در آن اشک نمی‌ریزد؛ جایی که ترس چیزی جز خیالی بی‌اساس نیست و سایه‌ی مرگ در برابر نور آگاهی رنگ می‌بازد.
این سرزمین، پادشاهیِ من است و من پادشاه آنم. در آن، «من» فرمان می‌راند و حکومتِ توهم به پایان رسیده است.


اکنون که تو را یافته‌ام، ای وارث تاج‌وتخت من، بگذار این پادشاهی را به تو نشان دهم؛ پادشاهی‌ای که از آنِ تو نیز هست. بگذار ببینی چگونه می‌توانی همچون «من» فرمان برانی.

 

 

بیا، می‌خواهم چیزی را به تو نشان دهم: هیچ دلیلی ندارد که تا ابد خسته و بارسنگین‌بر دوش باشی. بهشتی که از آن سخن می‌گویم، جایی دوردست نیست؛ از آنچه گمان می‌کنی به تو نزدیک‌تر است. تنها هنوز آن را ندیده‌ای.


راه رسیدن به آن، راهی شیرین و هموار است؛ بی‌خار، بی‌سنگ و بی‌لغزش. در این راه هیچ سپاه شیطانی در کمین تو نیست و حتی یک شب هم در بیابان سرگردان نخواهی ماند.


عزیز من، تنها برای لحظه‌ای کوتاه، این رؤیای کهنه را به یاد خواهیم آورد؛ رؤیایی که در آن هیزم‌شکنی خیالی، درختان بلوط را می‌برید و هرگز نمی‌دانست که واقعاً چه کسی است.

 

هیزم‌شکن آرام از جا برخاست و از آن پس، در کنار هم به راه افتادیم. دست در دست یکدیگر، در مسیری باریک که دو سوی آن را گل‌ها آراسته بودند، قدم می‌زدیم.

 

پس از مدتی سکوت، رو به من کرد و پرسید:

«وقتی می‌گویی داستان تو، داستان من هم هست، منظورت چیست؟»

 

 

اکنون، ای شنونده، به ترانه‌ای که در پاسخ می‌خوانم گوش بسپار. زیرا به‌زودی تو نیز همین سمفونی را برای خود خواهی نواخت. همان‌گونه که من اکنون این بخش از آن را تنها برای خودم می‌خوانم.

 

 

«داستان پادشاه»


روزی من هم، مانند تو، با تبری امانتی هیزم می‌بریدم و هیزم خود را از زمین‌های اجاره‌ای جمع می‌کردم. برای من نیز، همانند تو، هر روز نبردی تازه بود؛ فرصتی دیگر برای کشمکش و تقلا. هر صبح با خود می‌اندیشیدم که تا غروب چه اتفاق خوب یا بدی در انتظارم خواهد بود.

 

و درست مثل تو، ای هیزم‌شکن من، نمی‌توانستم خستگان را آرام کنم؛ زیرا خودم نیز همان ناله‌ها را تکرار می‌کردم.

 

آه، در آن لحظه‌های کوتاهِ آسودگی، شادی‌ای را که همه‌جا پیرامونم جاری بود نمی‌دیدم؛ و اشک‌های گرمی که از عشق سرچشمه می‌گرفتند، اغلب به تلخی می‌گراییدند.

 

 

در سخت‌ترین روزهای رنجم، مردی دانا از ژرفای جنگل تاریک نزد من آمد تا سخنانی آرامش‌بخش با من در میان بگذارد. او با مرهمی برای تاول‌هایم و سنگی برای تیز کردن تبرم آمده بود. و تا زمانی که کنارم بود، تبر را زمین می‌گذاشتم و به حرف‌هایش گوش می‌سپردم؛

 

سخنانی درباره خیر و شر، زندگی و مرگ، مسیح، انسان و آرامش. آری، در سایه‌ی دل‌نشین درختان بلوط، با هم به رؤیاهایمان پناه می‌بردیم. اما وقتی می‌رفت، دوباره تبر را برمی‌داشتم. تیغه‌ی آن تبر امانتی، تنها برای مدتی کوتاه سبک‌تر به نظر می‌رسید.

 

 

سپس دانای دیگری آمد؛ همان‌گونه که روزی نزد تو نیز آمد. او به من گفت که این جهان چیزی جز یک توهم نیست؛ رؤیایی که ذهنِ فانی آن را می‌بیند. گفت: «تو در خوابی. تمام این رنج‌ها را در خواب تجربه می‌کنی.»

 

به او گفتم: «اگر این یک خواب است، پس مرا بیدار کن. فرزندانم باید غذا بخورند، چه این دنیا خواب باشد و چه نباشد! من راه دیگری برای سیر کردن آن‌ها نمی‌شناسم و کار آسان‌تری هم سراغ ندارم.» اما او نتوانست مرا بیدار کند؛ و من هم درخت دیگری را بریدم.

 

سرانجام سومین حکیم از راه رسید. او می‌کوشید به من بیاموزد که خداوند تنها سرچشمه‌ی روزی و تأمین است. به من گفت: «تبرت را کنار بگذار. فقط باش… فقط باش.» اما وقتی او نیز رفت، فرزندانم همچنان گرسنه بودند و من بار دیگر به سراغ درختان رفتم.

 

 

ای پسر خسته، افراد بسیاری آمدند و سخنان بسیاری گفتند. آن‌قدر که من هم، درست مانند تو، از خود می‌پرسیدم: «خداوندا، از کجا بدانم به سخن چه کسی گوش بدهم و از چه کسی پیروی کنم؟ کدام راه را انتخاب کنم؟ یکی می‌آید، بعد دیگری، سپس سومی و چهارمی و پنجمی؛ و هر کدام با دیگری مخالفت می‌کند و از اشتباهات او می‌گوید. پدر، اکنون باید از چه کسی پیروی کنم؟ خودت مستقیماً با من سخن بگو. در قلبم با من حرف بزن تا بفهمم.» اما پاسخی جز سکوت نبود.

 

و در اوج درماندگی فریاد زدم:

«پدر، خودت را به من نشان بده تا خودم را بشناسم و بدانم واقعاً که هستم. خودت را آشکار کن تا بتوانم فراتر از این مهِ تیره تو را لمس کنم. می‌بینی، من در جست‌وجوی آن حقیقت ناب و آن قانون کامل هستم که سراسر این آگاهی را در بر گرفته است.

 

اما این جست‌وجو تنها آرامشی گذرا به من می‌دهد؛ آرامشی که می‌آید و می‌رود، درست مانند فصل‌هایی که از میان جنگلِ بلوط می‌گذرند، در حالی که هنوز درختان بسیاری برای بریدن باقی مانده‌اند.»

 

 

آری، پسرم، آموزه‌ها و روش‌های بی‌شمارِ حکیمان، تنها برای مدتی کوتاه بار را سبک می‌کردند. هر بار که دسته‌ای هیزم جمع می‌شد، نیاز به دسته‌ای دیگر خود را نشان می‌داد؛ و بعد دیگری، و دیگری. سرانجام، درست مانند تو، ساده‌ترین دعا را بر زبان آوردم:

 

«پدر، من صلح می‌خواهم. مشتاقم کمال را ببینم. اما آنچه می‌جویم، باید همان حقیقتی باشد که تو در ژرفای وجود من هستی. آیا ممکن است این رنج و این آشفتگی، ابزاری باشد که مرا زودتر به شناختِ هویت واقعی‌ام برساند؟ ای آگاهیِ مقدس، به سویم بیا؛ اما با نرمی و مهربانی. پرده‌ای را که تو را از دیدگانم پنهان کرده کنار بزن. این پرده، خودِ منم؛ پرده‌ای که با نادانیِ خویش بافته‌ام.»

 

 

سپس، عزیزم، پدرم در برابر من ظاهر شد؛ درست همان‌گونه که من اکنون در برابر تو ظاهر شده‌ام.

 

آری، آن تسلی‌دهنده روبه‌رویم ایستاده بود؛ همان‌گونه که حالا من روبه‌روی تو ایستاده‌ام.

 

هیزم‌شکن با اشتیاق گفت: «از آن لحظه برایم بگو.»

 

 

به هیزم‌شکن پاسخ دادم:
صبح بود؛ فصل بهار، زمان کاشت، و پرندگان در آسمان بال می‌گشودند. آن لحظه‌ای که تازگیِ زندگی تنها به اندازه‌ی یک نفس با تو فاصله دارد. برای نوشیدن آب بر لب برکه خم شده بودم که او را در انعکاس آب دیدم. در قالب و سیمای خودم ظاهر شده بود. دیگر اثری از آن “خودِ” قدیمی نمی‌دیدم؛ نه به آن نیازی داشتم و نه خواهانش بودم.

 

از دل نور صبحگاهی، مسیح به سویم آمد؛ آرام، نرم و با لمس لطیف عشق. آه، آن نور عظیم حقیقت که همه جا را فرا گرفته بود! شکوهی فراتر از واژه‌ها؛ گرمایی آشنا، شگفتی‌ای بی‌پایان، نغمه‌هایی شیرین و حضوری لطیف از بهشتی بی‌کران که مرا، آنچه از آنِ من بود، و در حقیقت همه چیز را در آغوش خود گرفته بود.

 

آنچه پیش‌تر تنها در خیال و آرزو می‌دیدم، اکنون بی‌هیچ تلاشی آشکار و روشن بود. زبانی که نمی‌شد با کلمات بیانش کرد. سمفونیِ صمیمی‌ای که بی‌صدا نواخته می‌شد. نوری از عشق که هیچ تاریکی در آن راه نداشت. دیگر هیچ پرسشی وجود نداشت. تنها غرق شدن در نغمه‌ی آرام و تازه‌ی “اکنون” بود؛ اکنونی که همه چیز در آن حضور داشت. گذشته و آینده نیز آن‌گونه که واقعاً بودند دیده شدند.

 

 

سپس، درست همان‌گونه که من اکنون با تو سخن می‌گویم، پدرم به من گفت:

 

"من همان کسی هستم که در جست‌وجویش بودی؛ همان که مشتاق دیدنش بودی. پدر من «من هستم» است؛ و این «من هستم»، همان حقیقتی است که تو نیز هستی. اکنون خود را رو‌در‌رو به تو نشان می‌دهم، برای همیشه." و من او را شناختم؛ همان‌گونه که تو اکنون مرا شناخته‌ای.

 

 

به هیزم‌شکن گفتم: «پسرم، در پادشاهی من کوهی هست که از فراز آن می‌توان جهان را آن‌گونه که واقعاً هست دید. تو را نیز به آنجا خواهم برد؛ همان‌گونه که پدرم روزی مرا به آنجا برد.

 

از آن بلندی، دروازه‌های دل گشوده می‌شوند، پرده‌ها از برابر چشم‌ها کنار می‌روند و سرزمین در تمام شکوه و تمامیتش آشکار می‌شود.

 

آنجا دیگر پرسش‌هایی که زمانی ذهن را مشغول می‌کردند، خودبه‌خود خاموش می‌شوند.

 

ببین، همین حالا هم آن سرزمین پیش روی توست. همین اکنون، همین‌جا حاضر است. عزیزم، به من بگو چه می‌بینی؟ به من بگو چه می‌شنوی؟»

 

 

هیزم‌شکن پاسخ داد: کوهی بلند می‌بینم با سکوها و فرازهای بسیار، و جمعیتی عظیم که از راه‌های گوناگون و طولانی به سوی قله در حرکت‌اند. در هر مسیر، منادی‌ای ایستاده و اعلام می‌کند که راه او تنها راه رسیدن است. و بر هر سکو، راهنمایانی فریاد می‌زنند: "اینجا بمان و استراحت کن! به این منظره بنگر؛ این زیباترین چشم‌اندازی است که می‌توانی ببینی."

 

اما شادی را آنجا نمی‌بینم. در مسیرهای گوناگون، مردم یکدیگر را سرزنش و محکوم می‌کنند. و بر هر سکو، کسانی ایستاده‌اند که دیگران را ــ چه پایین‌تر باشند و چه بالاتر ــ به قضاوت می‌کشند.

 

در سکوهای بالاتر، صدای کسانی را می‌شنوم که دیگران را به خاطر محدود بودن نگاهشان سرزنش می‌کنند.

 

و از بلندترین سکوها، موعظه‌ی کسانی به گوش می‌رسد که از نبودِ دوگانگی سخن می‌گویند؛ اما روزها آن را موعظه می‌کنند و شب‌ها، درست مثل من، هنوز در جنگل خود هیزم می‌برند. هنوز در شکاف سنگ‌ها به دنبال روزی می‌گردند و هنوز در میان بوته‌زارها سرگردان‌اند و راه خود را با زحمت باز می‌کنند.

 

پدر، کدام راه را باید برگزینم؟

بر کدام سکو می‌توانم آرام بگیرم؟

 

 

به هیزم‌شکن پاسخ دادم، « پسرم، بالا رفتن از یک سکو به سکوی دیگر، پیش رفتنِ واقعی نیست.

 

هیچ راهی بر این کوه وجود ندارد که تو را تا قله برساند. هیچ سکویی نیست که هیزم‌شکن بتواند بر آن تبرش را برای همیشه زمین بگذارد. و هیچ جایگاهی بر دامنه‌های این کوه نیست که انسان بتواند از کشمکش با اضداد رهایی یابد.

 

زیرا همین حرکت از هدفی به هدف دیگر، نخستین دوگانگی را پدید می‌آورد: کسی که می‌خواهد برسد، و چیزی که باید به آن برسد.

 

هیزم‌شکن پرسید:

«پس چگونه، ای راهنما؟ چگونه می‌توانم از این کوه بالا بروم؟ چگونه می‌توانم به تخت پادشاهی برسم؟»

 

به هیزم‌شکن گفتم، «آرام گوش بده، با دلی گشوده و نرم گوش کن. هیچ راهی برای رسیدن به آنجا وجود ندارد، جز اینکه همین حالا آنجا باشی.

 

این راه از فراز زمین، فراتر از نشانه‌ها و بالاتر از همه‌ی سکوها می‌گذرد. بی‌صدا و بی‌درنگ، بر بال‌های عشق، تو را به آنجا می‌برد. عزیزم، در یک لحظه، در چشم بر هم زدنی، بر بال‌های روشنِ صبح، تو را به آنجا خواهم رساند. آری، راهِ رسیدن، همان «بودن» است.

 

پس دیگر نیازی نیست بر هر سکو بایستی و هدفت را برای دیگران اعلام کنی؛ نیازی نیست در گوش کسانی که بالاترند چیزی زمزمه کنی یا آنان را که پایین‌ترند سرزنش کنی.

 

می‌بینی، عشق راز این همه را در خود دارد. عشق، ابزار جهت‌یابیِ نور است. تنها عشق است که آن نغمه‌ای را می‌نوازد که در بلندای جاودانگی شنیده می‌شود.

 

عشق همان بال‌هایی است که تو را به اوج می‌برد و در آنجا عصای پادشاهی را به دستانت می‌سپارد. عشق است که مرا، تسلی‌دهنده‌ات را، به سوی تو فراخوانده است؛ زیرا تو و من یکی هستیم. تو و من، عشق هستیم.»

 

 

و در همان دم، آن لحظه‌ی محدود و زمان‌مند به پایان رسید، و ما بر فراز کوه بی‌کران ایستاده بودیم.

 

گفتم، « پسرم ، از این بلندی با من بنگر. با همان چشمانی که روزی تبر را می‌دیدند، اکنون پادشاهی را ببین. به شرق نگاه کن، جایی که خورشید سر برآورده است. به غرب بنگر، آنجا که شبنم صبحگاهی می‌درخشد.

 

به شمال و جنوب نگاه کن. هر چه در اینجا می‌بینی، تا هر کجا که نگاه و اندیشه‌ات می‌رسد، پادشاهی‌ای است که امروز به تو سپرده می‌شود.

 

اکنون نگاهت را بالاتر ببر و آن گنجشک کوچک را ببین. آن پرستوی اوج‌گیرنده را، خورشید را، ستارگان را. هر چه می‌بینی و هر چه می‌توانی در ذهن خود تصور کنی، از آنِ توست.

 

حالا گوش بسپار، عزیزم. به زمزمه‌ی باد، به خنده‌ی کودکان، به نغمه‌های دوردستی که اکنون آمدنت را نوید می‌دهند. این صداها نیز بخشی از پادشاهی من‌اند و امروز همه را به تو می‌سپارم.

 

سپس با چشم دل بنگر؛ به هر آنچه روحِ کودکانه و آزاد تو می‌تواند ببیند. اقیانوس‌ها، شنزارها، مردمان، دشت‌های پوشیده از گل‌های خوشبو و حتی بلوط‌هایی که هنوز در فصل‌های آینده کاشته نشده‌اند.

 

به کوه‌های دوردست بنگر، حتی آن‌هایی که از این کوه نیز بلندترند. همه‌ی این‌ها از آنِ توست، پسرم. آری، هر آنچه می‌بینی و هر آنچه می‌توانی تصور کنی، همان پادشاهی‌ای است که اکنون در آن هستی.

 

گوش بده… خوب گوش بده. حتی همین حالا نیز تو تنها آگاهی‌ای هستی که این مکان مقدس را می‌بیند. هر آنچه می‌بینی، جلوه‌ای از هستیِ خود توست. در همین لحظه، تو شاهد مقدس این شکوهی.

 

 

اکنون دیگر کاری باقی نمانده، جز اینکه هویت حقیقی خود را بپذیری. خود را با شکوه و بزرگی بیارای. خود را در جلال و زیبایی بپوشان. دست راستت، همان که عصای حقیقت را در دست دارد، تو را رهایی بخشیده است.

 

از این لحظه به بعد، همه چیز را از چشمِ کمال بنگر؛ زیرا پادشاهی از آنِ توست. فرمانروایی اکنون به تو سپرده شده است. آری، می‌گویم: در یگانگیِ هستی بایست و حکمرانی کن. فرمان بران، ای پادشاهِ تمام خلقت!»

 

چشمان هیزم‌شکن پیش‌تر گشوده شده بود، اما اکنون قلبش نیز گشوده شده بود. از آن جایگاه روشنِ شناخت، جایی که نه اثری از تیرگی بود، نه تردید و نه ابهام، سخنی برخاست که تنها از قله‌ی کوه می‌توان آن را بر زبان آورد:

 

«آری! همین‌طور است! من پادشاهم. من هستم.»

همان کلماتی که پیش‌تر در دامنه‌ها زیر لب زمزمه می‌کردم، همان سخنانی که بر سکوها با اطمینانی آمیخته به غرور تکرار می‌کردم، و همان آرزوهایی که چون رؤیاهایی دور در مسیر زندگی با خود حمل می‌کردم، اکنون از ژرفای یقین برخاسته بودند.

آری، همین‌طور است. من پادشاهم!


پیش‌تر تنها از شنیده‌ها درباره‌ی تو می‌دانستم، اما اکنون خودم تو را می‌بینم؛ ای ذهنِ یگانه، ای حقیقتی که من هستی. این پادشاهیِ من است و این پادشاهی، خودِ من است. اکنون خویشتنِ واقعی‌ام را می‌بینم؛ کامل، بی‌کران و تمام.

 

هر چه دیده‌ام، در حقیقت چیزی جز خودم نبوده است. هر صدایی که شنیده‌ام، در نهایت از همین آگاهی برخاسته است. مردمان و چیزهایی که می‌بینم نه از من جدا هستند و نه از من دور.

 

فلات‌ها و مسیرهایی که در پایین می‌دیدم، تنها برداشتِ هیزم‌شکن از حقیقت بودند. هیزم‌شکن چیزی جز سایه‌ای از من نبود. آه، سرانجام جهان را آن‌گونه که هست می‌بینم؛ جلوه‌ای از همان آگاهی که خودم هستم. اکنون می‌فهمم که شادیِ پدر همیشه در این بوده است که پادشاهی را به من ببخشد.

 

 

چه ناآگاه بودم که خود را در نقش هیزم‌شکن گم کرده بودم و هویت واقعی‌ام را فراموش کرده بودم. حقیقتِ وجودم را می‌دیدم، اما درباره‌اش داوری می‌کردم؛

 

برایش نام می‌گذاشتم، آن را می‌خریدم و می‌فروختم، با آن می‌جنگیدم و برای به دست آوردنش تلاش می‌کردم. گاهی در برابرش سر فرود می‌آوردم و گاهی با تبر به جانش می‌افتادم.

 

آن را اندازه می‌گرفتم، وزن می‌کردم و در بندِ زمان اسیرش می‌ساختم. در حالی که همه‌ی قدرت و حیاتی که به دنبالش بودم، از همان آغاز از آنِ خودم بود.

 

تبر امانتی را از خودم گرفته بودم. زمین‌های اجاره‌ای را از خودم اجاره کرده بودم. هیزم را برای خودم می‌بریدم. 

 

 

هر درختی در جنگل از آنِ من است و هر جنگلی در این سرزمین از آنِ توست، ای آگاهیِ واحد که همه من هستم.

 

اکنون به آن سوی دره نگاه می‌کنم و درختی می‌بینم که منم، و می‌دانم که آن از من جدا نیست.

 

زیرا آن را در کجا می‌بینم، جز در همین آگاهی که هستم؟ و چگونه می‌بینم؟ دیدن، خودِ بودن است.

 

آن درخت، جلوه‌ای از زیباییِ الهی است که خود را در آن شکل و صورت می‌شناسد.

 

 

آری، آگاهیِ الهی همان زندگی و حرکتِ من است؛

 

شاهد وفادارِ هماهنگی، شاهد راستینِ سادگی، و تجلیِ جاودانه‌ی الوهیت. اکنون می‌دانم که همین آگاهی، هویتِ حقیقی است. و آن همه قضاوت‌ها و رنج‌هایی که واقعی می‌پنداشتم، چیزی جز فریب و سوءبرداشت نبوده‌اند.

 

هیزم‌شکن، که اکنون پادشاهی تازه‌تاج‌گرفته بود، عصای خود را بلند کرد و گفت:

 

«تمام عمر در جست‌وجوی حقیقت بودم، اما اکنون می‌بینم آنچه به دنبالش می‌گشتم، خودِ من بوده است. دیگر هیچ قدرت بیرونی مرا در بند نمی‌کشد و هیچ زمانی مرا وادار نمی‌کند چشم‌انتظار روزی دیگر بمانم.

 

من پادشاهم. من قانون پادشاهی مقدس خویشم. آن‌گونه که فرمان دهم، همان‌گونه خواهد شد. دیگر در جست‌وجوی قانونی بیرون از خود نیستم، زیرا سرچشمه‌ی حقیقت را در درون یافته‌ام.

 

 

درون و بیرون یکی‌اند، بالا و پایین یکی‌اند. اکنون که برخاسته‌ام، همه چیز را در نوری تازه می‌بینم.

 

هر چه را می‌نگرم، نشانی از همان کمالی است که به آن آگاه شده‌ام. از همین لحظه، دوران شناخت و پذیرش این کمال آغاز می‌شود.

 

 

و از این پس، ای پدری که در من حضور داری، با عدالت و وقار فرمان خواهم راند. به آن صدای راستین درون گوش خواهم سپرد و از حقیقتی که آشکار شده راه خواهم گرفت.

 

برای پایان دادن به رنج، صلحِ ساده و بی‌آلایشِ کودکانه را زندگی خواهم کرد.

 

پادشاهیِ کامل را خواهم دید و بهشت را همین‌جا و همین اکنون آشکار خواهم ساخت. آشکار کردن بهشت همین‌جا، برای این آگاهی که من هستم.

هزاره اکنون! آخرین حکم من است.

 

 

 

 

«پایان‌نامه»

 

داستان اکنون گفته شده است، ای شنونده؛ اما در حقیقت، تنها یک نفر آن را می‌شنود. تصویر کشیده شده است، اما تنها یک نفر آن را می‌بیند. آن که این سمفونی را می‌نوازد، هماهنگی آن را درمی‌یابد؛ و آن که به این ملودی گوش می‌دهد، خودِ نغمه و خودِ شنیدن است.

 

و به‌راستی، آن که این سطرها را می‌خواند، همان کسی است که آن‌ها را نوشته است. زیرا الوهیت، آگاهی، و هر آنچه در آگاهی دیده و شناخته می‌شود، در نهایت یک حقیقتِ یگانه‌اند؛ یک هویتِ کامل.

 

این، ملودی توست، ای هیزم‌شکن عزیزی که اکنون پادشاهی. پس همچون کودکی آزاد و بی‌هراس حکمرانی کن.

 

 

قلبت را بگشا… و بخوان!

 

 

 

ترجمه:

گروه خودشناسی مطالعاتی تحقیقاتی نورانور

 

 

 

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش

سبد خرید