روزی مرد جوانی در کوهستان راه میرفت که به یک پل چوبی قدیمی رسید. با زن مسنی روبرو شد و پرسید:
ببخشید راه پیش رو سختتر هست یا آسانتر؟
زن مسن با لبخند گفت: میخواهی پاسخ این سوالت را بدهم یا پاسخ سوال واقعیت را؟
مرد جوان شگفت زده شد و گفت: سوال واقعی من؟ خب اگر انقدر دانایی بگو سوال واقعی من چیست.
زن مسن پاسخ داد: همه ما یک سوال اساسی داریم فقط با کلمات متفاوتی بیانش میکنیم. خب معلوم است سوال واقعی تو این است، من کی هستم؟
مرد جوان خندید و گفت: خب پاسخش چیست؟
زن مسن گفت: نمیتوانی کاملاً بدانی. فقط میتوانی تکههایی از آن را ببینی.